نیازنیاز، تا این لحظه: 17 سال و 14 روز سن داره

روزگار نیاز کوچولو

مه بود و مه

مه بود یه عصر سرد بهمن ماه خورشید میخواست بخوابه گرگ و میش... مه بود چشم چشم رو نمی دید آسمون هم نبود مثل یه کابوس... مه بود هیچ سایه ای رد نمیشد چیزی به نگاهم نمی خورد اما تنها نبودم... مه بود یه حضور رو حس میکردم عطر یه نفس آرومم میکرد انگار یه نگاه... مه بود دیگه نمیترسیدم می دونستم که تو با منی انگار زندم... مه بود ما با هم بودیم همو نمی دیدیم همو نمیشناختیم حتی همو صدا نکردیم حتی اسم همو نپرسیدیم اما عشق... مه بود من و تو یکی شدیم چشمای ما خیره به هم جایی که حتی نمی دیدیم جایی که حتی نمی دونستیم کسی هست اما احساس... مه بود اما دنیا دوباره زیبا بود زندگی دوباره جریان داشت دست من به سمت تو و دست تو... ...
8 آذر 1390

آدم

نامت چه بود؟ آدم فرزند؟ من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت محل تولد؟ بهشت پاك اینك محل سكونت؟ زمین خاك آن چیست بر گرده نهادی؟ امانت است قدت؟ روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك اعضاء خانواده؟ حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك روز تولدت؟ روز جمعه، به گمانم روز عشق رنگت؟ اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه چشمت؟ رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك جنست ؟ نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا شغلت ؟ در كار كشت امیدم شاكی تو ؟ خدا نام وكیل ؟ آن هم خدا جرمت؟ یك سیب از درخت وسوسه تنها همین ؟ همین !!!! حكمت؟ ت...
8 آذر 1390

یه دنیا حرف

درجلسه امتحان عشق....... من ماندم ویک برگه سفید! یک دنیا حرف ناگفتنی ویک بغل تنهائی ودلتنگی درد دل من در این کاغدکوچک جا نمیشود دراین سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند وبرگه سفیدم .....! عاشقانه قطره ها را به آغوش میکشد عشق تونوشتنی نیست ! باتو ...... دربرگه ام نار کناره آن قطره اشک یک قلب میکشم وقت تمام است برگه ها بالا ! اینجا سرزمین واژه های وارونه است: جایی که گنج, " جنگ " می شود درمان, " نامرد " می شود قهقه , " هق هق " می شود اما دزد همان " دزد " است ... درد همان " درد " و گرگ همان گرگ.......         ...
8 آذر 1390

خدایا...............................

خدایا از من دور نیستی که به دور دست ها بنگرم از دیده ام نرفته ای که دیدنت را آرزو کنم پنهان نبوده ای که برای پیدا کردنت از پای در آیم با همه نا پیدایی در همه جا پیدایی الهی خود را فراموش کرده ام که به یاد تو باشم از دیگران گسسته ام که به تو بپیوندم تو را در آیئنه چشمانم می بینم در پرده پندارم در جای جای وجودم در محراب سینه ام در کعبه ام الهی تو درجویبار رگهایم جریان داری در همه نفسهایم جاری هستی در شگفتیهای وجودم بودنت را به تما شا گذاشته ای هر نگاهم تو را آیئنه داری می کند و هر طپش دلم تو را فریاد می زند خدایادر کعبه چرا؟ تو در دیده منی سر گشتگی در بادیه ها چرا؟ تو در دل منی در بی سوئی ها و بی کرانگی ها چرا؟ نو در جان منی   ...
8 آذر 1390

آدم برفی

   اینجا دارد برف می بارد ، و من زیر برف راه می روم ، بی خیال اینکه مقصدم کجاست، به یا د بچگی ها ! اما هر چه راه می روم، یادی از آن پاکی نمی بینم ، همه چیز عوض شده ،                                                                            همه چیز! خ...
8 آذر 1390