نیازنیاز، تا این لحظه: 17 سال و 13 روز سن داره

روزگار نیاز کوچولو

آدم

نامت چه بود؟ آدم فرزند؟ من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت محل تولد؟ بهشت پاك اینك محل سكونت؟ زمین خاك آن چیست بر گرده نهادی؟ امانت است قدت؟ روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك اعضاء خانواده؟ حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك روز تولدت؟ روز جمعه، به گمانم روز عشق رنگت؟ اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه چشمت؟ رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك جنست ؟ نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا شغلت ؟ در كار كشت امیدم شاكی تو ؟ خدا نام وكیل ؟ آن هم خدا جرمت؟ یك سیب از درخت وسوسه تنها همین ؟ همین !!!! حكمت؟ ت...
8 آذر 1390

یه دنیا حرف

درجلسه امتحان عشق....... من ماندم ویک برگه سفید! یک دنیا حرف ناگفتنی ویک بغل تنهائی ودلتنگی درد دل من در این کاغدکوچک جا نمیشود دراین سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند وبرگه سفیدم .....! عاشقانه قطره ها را به آغوش میکشد عشق تونوشتنی نیست ! باتو ...... دربرگه ام نار کناره آن قطره اشک یک قلب میکشم وقت تمام است برگه ها بالا ! اینجا سرزمین واژه های وارونه است: جایی که گنج, " جنگ " می شود درمان, " نامرد " می شود قهقه , " هق هق " می شود اما دزد همان " دزد " است ... درد همان " درد " و گرگ همان گرگ.......         ...
8 آذر 1390

خدایا...............................

خدایا از من دور نیستی که به دور دست ها بنگرم از دیده ام نرفته ای که دیدنت را آرزو کنم پنهان نبوده ای که برای پیدا کردنت از پای در آیم با همه نا پیدایی در همه جا پیدایی الهی خود را فراموش کرده ام که به یاد تو باشم از دیگران گسسته ام که به تو بپیوندم تو را در آیئنه چشمانم می بینم در پرده پندارم در جای جای وجودم در محراب سینه ام در کعبه ام الهی تو درجویبار رگهایم جریان داری در همه نفسهایم جاری هستی در شگفتیهای وجودم بودنت را به تما شا گذاشته ای هر نگاهم تو را آیئنه داری می کند و هر طپش دلم تو را فریاد می زند خدایادر کعبه چرا؟ تو در دیده منی سر گشتگی در بادیه ها چرا؟ تو در دل منی در بی سوئی ها و بی کرانگی ها چرا؟ نو در جان منی   ...
8 آذر 1390

آدم برفی

   اینجا دارد برف می بارد ، و من زیر برف راه می روم ، بی خیال اینکه مقصدم کجاست، به یا د بچگی ها ! اما هر چه راه می روم، یادی از آن پاکی نمی بینم ، همه چیز عوض شده ،                                                                            همه چیز! خ...
8 آذر 1390

محرم آمد

محرم نخستین ماه از ماه‌های دوازده گانه قمری و یکی از ماه‌های حرام است که در دوران جاهلیت و نیز در اسلام، جنگ در آن تحریم شده بود. شب و روز اول محرم به عنوان اول سال قمری دارای نماز و آداب خاصی است که در کتاب شریف مفاتیح الجنان بیان شده است. محرم، ماه حزن و اندوه و عزاداری شیعیان در شهادت حضرت امام حسین علیه السلام است. حوادث و وقایع فراوانی در ماه محرم رخ داده است که در زیر به برخی از آنها اشاره می‌شویم: غزوه ذات الرقاع ، فتح خیبر ، ازدواج حضرت زهرا ، ورود امیر مؤمنان علی علیه السلام، حادثه خونین کربلا - تاسوعا و عاشورا و شهادت امام حسین علیه السلام و اسارت خاندان امام به کوفه و شام . همچنین...
5 آذر 1390

یه شب سرد پاییزی

سلام عزیزکم میخوام از یه شب خیلی سرد پاییزی که همه جا مه آلود بود و تاریک و ما برای قدم زدن رفتیم بیرون برات بگم . کلی بازی کردی آخه فاطمه ،محسن،امیرطاها و مه یاس همراهمون اومده بودن و شما کلی بازی و بپر بپر کردی البته آب بازی هم کردی و من از بابا خواستم بهت چیزی نگه و بذاریم راحت باشی و شما هم هر کاری که دلت خواست کردی. فکر کنم گاهی اوقات خوب باشه که به حال خودت رهات کنیم . همیشه خوش باشی مامی. ادامه رو هم سر بزن..................     ...
5 آذر 1390

سیسمونی

سلام مامانی الان ساعت 11:18 دقیقه صبح که دارم برات مینویسم  یه روز سرد پاییزی البته با ظاهری کاملا زمستونی همه جا پر از برفه دیشب رفتیم خونه دایی جلال و زندایی عاطفه قبلا گفته بودم یه نینی تو راه دارن اسم نینی نازشون هم ثنا سادات گذاشتن وسایلش که کلی ناز بودن و شما هم هرچی میدیدی میگفتی من ازاونا داشتم  و دلت نمیخواست بیایی بیرون از اتاق حتی یه بار هم گفتی من ایجا میموام یعنی من اینجا میمونم ولی راضی کردنت زیاد هم سخت نبود واسه برگشتن و ساعت 10:30 شب رسیدیم خونه و بابایی رو از تنهایی در آوردیم چون فقط خانمها دعوت بودن در هر حال که خوش گذشت فعلا خداحافظ ...
5 آذر 1390