نیازنیاز، تا این لحظه: 17 سال و 12 روز سن داره

روزگار نیاز کوچولو

یه پست چپه

اول قبل از همه چیز به 20 نفر اول تبریک ویژه میگم و همینطور به زهرا کوچولو برای حدس درستش حالا سلام گلک مامان جون البته وروجک بیشتر بهت میاد امروز اومدم تا برات از سرتق گریهات بگم واینکه اگه میل شعر خوندن نداشته باشی چیکار میکنی ! شعر شاپرکی گفت رو خیلی دوست داری ولی خدا نکنه میل به خوندشو نداشته باشی ، میگم شاپرکی گفت میگی ندفت*             در گوش من .................. ندفت یکی یکی .................. ندفت                یواشکی ....................... ندفت گفت به گلا دست .......میزنیم میزنیم ...
10 دی 1390

دختر با سواد ما

سلام مامان جونم خوبی؟ دخترکم مرحله اول با یاری خدا و پشتکار فوق العاده خودت به پایان رسید شکر خدا که تو هم منو نا امید نمیکردی و خودت کاملا ذوق داشتی و خیلی از لغات رو بدون دخالت من یاد گرفتی مامانی به زودی جشنت هم با عکسهات هم میاریم . مامانی جونم همیشه موفق باشی .. چندتا نکته جالب: 1 - وقتی کارت چنگال رو دیدی بلافاصله چ رو نشونم دادی گفتی مثل چشم ولی چنگاله یا جوراب رو میبینی اب آخرش رو نشون میدی میگی آب ولی این جورابه ماشاءالله به هوشت مامی جونم و همینطور تشابه حروف رو تشخیص میدی بدون اشاره ای ازمن. 2- مجله یا کتاب و یا هر چیزی که نوشته ای توش باشه دنبال کلمات آشنا میگردی و وقتی پیدا میکنی با ذوق منو صدا میکنی و بهم نشو...
9 دی 1390

لطف

سلام عزیز مامان مامان سامان جون برات این کلیپ رو با صدای نازت و همچنین عکس خودت و دوستات ساخته ممنون از خاله مهربون کلیپ سمت چپ صفحه هستش . ممنون خاله جوووووووووووووونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننی ...
9 دی 1390

داستانهای جغله

.: بنام خداوند بخشنده و مهربان :.   جغله و غول سرزمین تنبلی   اول مهر بود ‚ روز آغاز مدرسه ‚ كوچولوهاي 7 ساله همه با اشتياق اولين روزهای مدرسه رو پشت سر ميگذاشتند.در ميان اين بچه ها پسر بچه اي بود كه مثل بقیه هم سن و سالاش وقتی از مدرسه به خونه ميرسيد از اتفاق هايي كه در مدرسه برايش افتاده بود براي بابا و مامانش شروع به تعريف ميكرد. تمام صحبت هاي پسر كوچولو در مورد يكي از همكلاسيهاش به اسم جغله بود ‚ پسر بچه اي بازيگوش و تنبل كه بسيار شيطون و بلا بود . بقدري شيطنت هاي جغله براي باباي پسر كوچولو جالب بود كه وقتي از سر كار به خونه ميومد ‚ بي صبرانه انتظار ميكشيد تا پسرش از مدرسه ب...
4 دی 1390

به شستشو نیاز داری!!!!!!

دختر کوچکی با مادرش در وال مارت مشغول خرید بودند. دخترک حدوداً شش ساله بود. موی قرمز زیبائی داشت و کک و مک های صورتش حالت بیگناهی به او می داد   در بیرون باران بسختی می بارید. از آن بارانهایی که جوی ها را لبریز می کرد و آنقدر شدید بود که حتی وقت برای جاری شدن نمی داد. ما همگی در آنجا ایستاده بودیم. همه پشت درهای وال مارت جمع شده بودیم و حیرت زده به باران نگاه می کردیم . ما منتظر شدیم، بعضی ها با حوصله، و سایرین دلخور، زیرا طبیعت برنامه کاری آنها را به هم زده بود   باران همیشه مرا سحر می کند. من در صدای باران گم شدم. باران بهشتی گرد و غبار را از دنیا می زدود و پاک می کرد. خاطرات بارش، و چلپ چلپ کردن بیخیال در بارا...
3 دی 1390

نیاز قدیما

این عکسهاتو مامی خیلی دوست دارمشون مامانی اینجا از بیمارستان داریم میریم خونه مثل گل رزی تو این عکس این اولین عکس از دست ظریف و نازته اینم اولین عکس از پاهای کوچولوت این مهر یه تازه پدره خیلی دیدنی بود بابا دباد اون روزا ...
3 دی 1390