نیازنیاز، تا این لحظه: 17 سال و 12 روز سن داره

روزگار نیاز کوچولو

سال 91

سلام عزیز من سال 91 شروع شد با یه عالمه خاطره اول اینکه لحظه سال تحویل بابا جواد حموم تشریف داشتن شما خواب بودی و هرچی صدات کردم بلند نشدی و منم دور خودم میچرخیدم سفره هم نداشتیم تلویزیون هم نداشتیم فقط حدس زدیم که دیگه تحویل شده بعد حدود ساعت 10 رفتیم خونه مامان شهین و اما بقیه بیا دنبالم تا جونم واست بگه این شما بر سر سفره هفت سین مامان شهین و بعدش هم حرکت کردیم به سمت تهران خونه مامانی مولود ناهار اونجا بودیم این هم عمو داوود ،مامان مولود و بابا جون این عکس کل خانواده سمت بابا ایناست اینم گربه داره ماهی میگیره انم از عرسک من و این سفره به هم ریخته مامان مولود و این آخرین عکس موجود فعلا چون دوم ...
15 فروردين 1391

جا مانده های 90

سلام عروسکم مامانی جونم شرمنده که دیر شد ولی خودت میدونی که چه روزای سختی رو گذروندیم در هر حال که خوب بود و پر از استرس آخه 14 اسفند مامان مولود ،بابا جون، عزیز،مادر ،و زنعمو بزرگ بابا رفتن مکه (خوش به سعادتشون) و بابا جواد هم 17 رفت ماموریت من موندم یه خونه آشفته . 18 اسفند هم من رفتم تهران آش پشت پای مامانی و بابا جون رو بپزیم . بقیه ماجرا تو ادامه با عکس برات توصیف میشه. ....................... این عکس یه دختر خانم بلاس که وروجکی شده واسه خودش اینجا شب چهارشنبه سوریه آخرین چهارشنبه سال اینم آبجی فاطمه (تنها دختر خاله شما) که داره از روی آتش میپره اینم یه دختر ناز و ملوس که هنوز یخش واسه شیطنت باز نشده اینم ...
15 فروردين 1391

آخرین پست سال 90

اول سلام به همه دوتان عزیزم که پیش ما اومدن و امیدوارم منم دوست خوبی براتون باشم و بعد یه سلام بلند بالا به دختر ناز و صبورم مامانی خیلی تو این مدت خجالتم دادی امیدوارم همیشه موفق باشی عزیز من مامانی سر فرصت میام و همه این مدت رو برات میگم دوست ارم
29 اسفند 1390

شاهکار

برات گفتم شاهکار پس  بدو دنبالم تا شاهکار رو ببینی اول عاشق این ژستتم یادم نره یه وقت تو این عکس هم داری غرغر میکنی تو این عکست داری چشمت رو که به قول خودت صابون توشه درش بیار رو به من نشون میدی آخه با بابا جواد رفتی حموم و حرف بابا رو گوش ندادی دست به صابون زدی و این شد عاقبتت این هم هدیه زندایی (زندایی مامان هدا) برای شما دستش درد نکنه  و اما شاهکار خانم خانوما مشغول بازی بودن حسابی و وقتی یادشون افتاد به دستشویی احتیاج دارن که کار از کار گذشته بود و ..... و شما محو تماشا شدی و شرمنده و تا ساعاتی سر به زیر و این هم از این دخترک ناز من ...
8 اسفند 1390

سلامی پر از خستگی

سلام عزیز مامان نمیدونم این روزها رو یادت میمونه یا زود فراموششون میکنی در هر حال خیلی روزهای سختی داریم میگذرونیم بابا اوج کارهاشه و برای ما وقتی نداره خودمون هم کارهایی که از دستمون بر میومده انجام دادیم بقیه اش باید صبر پیشه بشه تا بابا بیاد از ماموریت خلاصه که همه چی شلم شورباست منکه دیگه خسته شدم با این اوضاع و احوال فقط خدا خدا میکنم تا شب سال نو جابجا بشیم بقیه کارها به کنار نه خرید کردیم نه آماده شدیم واسه سال نو خیلی خوب مامانی جونم حالا جونم برات بگه از این چند وقته بیا دنبالم عزیز مامان اول از همه از نقاشیهای جدیدت بگم این ماشین باباست به قول دایی جلال بیشتر شکل واتوواتو شده کارتون دوران بچگیمون اینم ماهیه دخترک من ...
8 اسفند 1390

عکسیه

سلام خوشگل من اومدم با چند تا عکس اخیر حالا بیا تا ببینی عروسکم مامانی جونم از همه چیز برات مینویسم تا بدونی همه آروم و بی دغدغه نبودن و روزهای ناخوشی هم بوده که اگه حالا که داری میخونی تو هر موقعیتی هستی اگه شادی بدونی با چه سختی هایی بزرگ شدی و زمان کوچولوهات روزهای سخت هم بوده و اگه خدایی نکرده ناراحتی بدونی همیشه تو هر زمانی یه مشکلاتی هست و نباید بذاری خم بشی در برابر هیچ مشکلی حتی به سنگینی از دست دادن یه عزیز که امیدوارم غم نداشته باشی عسلم وطنم ای شکوه پا برجا در دل التهاب دورانها اینم از این دودا تو رو مامانی جونم ...
29 بهمن 1390

کفش

سلام عشق مامان اومدم یه چیز جالب برات بگم اومدم بگم هرچی که میبینی به یه چیز تشبیه اش میکنی مثلا گلاب به روت برده بودمت دستشویی همینکه رفتی تو گفتی این که کفش شده حالا منظور چی بود از اونجایی که تو جمع کردنه وسیله ها بودیم بابا جواد جعبه ای که ته اش آشغال داشت رو خالی کرد تو دستشویی و آب نگرفته بود روش حالا برو کفش رو ببین این عکس واضح تره برای اینکه همه کودکانمون موفق باشن یه صلوات بفرست و برای کودک خودت که دعا میکنی نیاز من رو فراموش نکن ممنون از هرکسی که آینده کشور براش مهم نه تنها آینده کودکش. ...
28 بهمن 1390