نیازنیاز، تا این لحظه: 17 سال و 11 روز سن داره

روزگار نیاز کوچولو

روز بابا و مامان

امروز روزِ توست، ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا. بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟ صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟ آن زمان که خط خطی های بی‌قراری ام را با مهر و محبّتت پاک می‌کردی و با صبر و بردباری کلمه‌ به کلمه ی زندگی را به من دیکته می‌گفتی خوب به خاطرم مانده است. و من باز فراموش می‌کردم محبت تشدید دارد. در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بار ها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی. آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط، امید را هرگز از یاد نبرم.یادم نمی‌رود چه شب ها که تا صبح بر بالینِ من، بوسه بر پیشانیِ تب دارم می‌زدی و چه روزها که با مهر ...
25 خرداد 1391

جا خالی

سلام عزیز من خانوم خانوما خیلی دوست دارم الان که دارم مینویسم ساعت 2 بامداد و شما خواب پادشاهان رو میبینید بابا هم که ... تو روز نمیذاری من پای کامپیوتر بشینم همینکه حس میکنی من مخوام برم سراغش میگی مامان یه دالی کنیم من میگم چه کاری میگی هر دالی بنابر این بهترین زمان رو پیدا کردم بریم سر داستانهای این چند وقته تا اون جایی که بابا رفته بود بم برات گفتم بیا عزیزم تا جونم برات بگه............. دوشنبه ای که قرار بود بابا برگرده خونه خاله حمیده بودیم خیلی خوش گذشت آش خوردیم و کلی خندیدیم و شما هم حسابی خوردی شما هم که حیاط دیدی کلی ذوق کردی یادمه خیلی که کوچیک تر بودی رفته بودیم شهسوار خونه زنعمو شمسی تو همه عشقت این بود ک...
25 خرداد 1391

دوستت دارم پدر

دوستت دارم پدر   مرد درحال تمیز کردن ماشین بود که متوجه شد پسر ۸ ساله اش بر روی ماشین خط می اندازد مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محکمی بر دست کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود در بیمارستان کودک انگشتانش را از دست داد کودک پرسید: «پدر انگشتانم کی رشد می کند؟» مرد نمی توانست سخنی بگوید به سمت ماشین بازگشت و شروع کرد به لگد زدن ماشین و چشمش به خراشیگی کودک خورد که نوشته بود: «دوستت دارم پدر» ...
13 خرداد 1391

خدا هست همه جا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛ آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.” مشتری پرسید: “چرا؟” آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می‌شدند؟ بچه‌های بی‌سرپرست پیدا می‌شدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این چیزها وجود داشته باشد.”   مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد؛ چون نمی‌خواست جروبحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. در خیاب...
13 خرداد 1391

بازم بابا رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام دختر نازم اینبار میخوام از بابا برات بگم  بازم بابا رفت بم  و دوشنبه آخر شب میاد باید تحمل کنم یا قبول کنیم بریم اونجا ولی فکر کنم تحمل کردنه راحتتر باشه   راستی یه چیزی یادم اومد یه روزی از همین روزهای ما که مامان شهین و آبجی فاطمه اومده بودن پیشمون شما داشتی نقاشی میکشیدی که یهو دیدم داری رو فرش میکشی منم گفتم نیاز البته داد زدم و شما ترسیدی همون موقع ناراحت شدی و طبق معمول که عصبی میشین جیشتون ریخت منم که حسابی ناراحت شده بودم سرت جیغ و جال کردم خلاصه که آبجی فاطمه برد شستت منم فرش رو شستم و اومدی بیرون با مامان شهین مشغول نقاشی شدی منون نگاه کردی من بهت اخم کرده بودم و شما به مامان شهین گفتی بریم اتاق خود...
6 خرداد 1391

به به به چه چیزا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام  حال شما خانم خانما این پست داغ داغه یه دفعه دیدمت دیگه چیزی نمیگم خودت برو قضاوت کن راستی دوستان گلم هم میتونید نظر بدید و ما رو خوشحال کنید شما هم لطف کن بفرما .......................................................ده برو دیگه متاسفانه خود عکس رو نتونستم بذارم پس آدرس برات گذاشتم نبینی از دستت رفته   http://up.vatandownload.com/images/6oj8hvt4sr5ggh9zv75.jpg http://up.vatandownload.com/images/0lic7ygpsclftwksn0y5.jpg http://up.vatandownload.com/images/3yhz3432yjr4u1ewze10.jpg اینم از شما با این کارات   ...
6 خرداد 1391