نیازنیاز، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

روزگار نیاز کوچولو

عکس های اربعین خونه دایی احمد (دایی مامان هدا)

سلام مامانی جون برات گفته بودم اربعین خونه زندایی رباب بودیم (دایی احمد) دایی خدا بیامرز هر سال اربعین نذری داشت بعد از اونم زندایی رباب همه رو دور هم جمع میکنه به قول شما زندایی مربا اینم عکس شما و نازنین دختر پسر دایی مامان هدا اینم شما و امیرطاها (پسر دایی خودت)دایی محمد رضا و نازنین اینجا میبینی تو و نازنین چه جوری همدیگه رو بغل کردین بعدش چنان جنگی بینتون رخ داد که بیا و ببین راستی امیرطاها یه زمانی پسر من بوده الان برات میگم چرا: وقتی شما نبودی اون زمانا زندایی نسرین یه نی نی تو دلش بود که خبر نداشت هست آخه امیر طاها تازه دنیا اومده بود و وقتی فهمید اولش ناراحت بود ولی وقتی فهمیدن دختر خوشحال شدن آخه محسن و امیرط...
1 بهمن 1390

الوعده وفا

سلام یه سری پست بدون عکس گذاشته بودم اومدم با عکس میدونید اینا چی هستن ؟ میدونم سوال مسخره ایه ولی اینا اونی نیستن که شما گفتین اینا یه خانواده هستن بله درست شنیدین اینا یه خانواده از دید نیاز هستن یه روز که خونه مامانی مولود بودیم اینا رو برداشتی و به ترتیب از راست به چپ گفتی این باباش این بچهشون اینم مامانشه حالا بقیه رو ببینید اگه گفتین این عکسها چی رو نشون میدن؟ بسه دیگه فسفر سوزوندن کافیه اینجا ما قزوین خونه خاله کوچیکه(خاله عفت) بابا دبادیم و نیاز خانم داشتن بازی میکردن که چراغ مطالعه توسط چشمان تیز بین رویت شد و دوباره خلاقیت شکوفا شد این شی که زمانی به عنوان چراغ بوده حالا تبدیل به دوش ...
1 بهمن 1390

خاله حسنا

سلام عزیز مامان برات گفته بودم رفتیم نمایشگاه انسانهای مومی وقتی برگشتیم اول خاله حسنا رو بردیم خونشون شما اینقدر گریه کردی که خونه خودمون نریم یا بریم خونه مامان شهین یا بریم خونه خاله حسنا دیگه خاله حسنا هم تا دید تو رو بغل کرد برد خونشون ما هم تسلیم اوامر شاه بابا رفت وسیله هاشو از خونه آورد و شما هم آتیشی سوزوندی همه جا به هم ریخته از دست شما اینجا داری ناهار میخوری اینم فیگور غذا خوردنته اینجا هم لیمو ترش خوردی به قول خودت نیمو عاشق انواع لیمو هستس مخصوصا شیرین فکر کنم روزی 5 تا یا بیشتر بخوری اینم مدرک شیطنتهات و بیهوش شدنت خیلی جالبه نه؟   تو این دوتا عکس داری با بابا دباد بازی میکنی و ه...
1 بهمن 1390

خراب ندفتم

سلام عروسکم امروز داشتیم با هم مامان و بابا بازی میکردیم(تراشه های الماس) بهت بابا آمد رو نشون دادم گفتی ولی بعدش شک کردی گفتی خراب ندفتم؟ منظور از گلواژه خراب ندفتم=اشتباه نگفتم و اما چرا مامان و بابا بازی؟ این اسم رو خودت گذاشتی من بهت میگم کارت بازی ولی خودت میگی مامان و بابا قربون دختر مستقلم برم که خودت اوستای همه فن حریفی ...
26 دی 1390

دارد شما را نگاه میکند!!!!!!!

وقتی یه ذره صدامون بلند میشه یه نگاهی به اطرافمون بیاندازیم بدک نیست ..................................................................................... دعوا، نمك زندگي است؛ قبول، اما گاهي شوري اين نمك براي بچه‌ها غيرقابل تحمل است. زندگي سخت است؟ با همسرتان مشكل داريد؟ عادت داريد داد بزنيد و دعوا كنيد و بعد آشتي كنيد تا اختلافات‌تان حل شود؟ همه اين‌ها شايد براي خود شما مشكلي ايجاد نكند اما دعواها و جر و بحث‌هاي خانوادگي بدترين اتفاقي است كه يك كودك مي‌تواند در محيط خانه تجربه كند و ياد بگيرد.   بله كودك اين دعواها را ياد مي‌گيرد. بچه‌ها بسيار حساس هستند و تفكر جادويي و كودكانه شان هم آن‌ه...
26 دی 1390

برای تمام همسران ، به نمایندگی از همه مردان زمین

کنارت هستم برای روزی که  دستان نازنینت را در دستان مضطربم میگذاری و ازم قول میخواهی که تا ابد کنارت بمانم   مردت هستم برای لحظه ای که از بزرگترها اجازه میگیری تا شاهزاده این مملکت بشوی   مردی که پا به پایت در مغازه های شهر  می آید تا وسواسهایت  را برای خرید یک روسری ساده عاشقانه بپرستد کیست؟منم!   برای روزهایی که پدر و مادرمان پیر میشوند و میترسی که دختر خوبی برایشان نبوده باشی، من کنارت هستم تا خدمتشان کنیم و نترسی...   برای ثانیه ای که پدران و مادرانمان  به بهشت میروند من کنارتم تا درد یتیمی را کمتر حس کنی مردی که اشکهایت را میبوسد و موهای پریشانت را شانه میزند، منم    ...
26 دی 1390

دردنیای ما چوپان دروغگوها زیاد شدند

گاو ما ما می کرد گوسفند بع بع می کرد سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگش...
26 دی 1390

عاقبتمان ختم به خیر در حقیقت عاقبت مملکتمان ختم به خیر

ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم توی روزنامه دیواری هایمان امام را دوست داشتیم آدمهای لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما برایشان سوت می زدیم شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم ما از آژیر قرمز می ترسیدیم ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام ما چیپس نداشتیم که بخوریم حتی آتاری نداشتیم ...
26 دی 1390