نیازنیاز، تا این لحظه: 17 سال و 11 روز سن داره

روزگار نیاز کوچولو

عکسیه

بدو دنبالم مامانی عکس از اصفهان اینجا نانازم تو میدون امام (نقش جهان ) ایستادی این عکس هم چند ثانیه بعد از اسقاط دوربین تو این عکست هم که به قول خودت آی برارررررررر و آی برار داری فرار میکنی من ازت عکس نندازم منم بالاخره با کلک ازت عکس انداختم اینم از سفره امسال ما سفره رو روز هفتم انداختیم فقط برای اینکه برکتش تو خونمون بیاد و شما یادت بمونه خدایا ازت میخوام دختر قشنگم همیشه موفق باشه و ما بتونیم براش موقعیت بروز استعدادهاش رو فراهم کنیم وایییییییییییییییخدای مننننننننننننننننن   الان یه بوس نازی از دستای من کردی و قتی در حال نوشتن بودم بعدش هم گفتی دوست دارم مامانی منم عاشقتم و .................
23 فروردين 1391

روز از نو روزی از نو

خدایا برای داده ها و نداده هات شکر که تو همه شون صلاحی بوده . سلام بلند بالا به دختره خودم که تازگیها اینقدر کج خلق و حرف گوش نکن شده مامانی دیگه نمیدونم باید چه جوری باهات تا کنم حالا که داری این پست رو میخونی نمیدونم دقیقا چند سالته ولی امیدوارم بد اخلاقی هات برات نمونده باشه البته منم اعتراف میکنم که عصبانیت منم شاید به بد اخلاقی تو دامن زده باشه ولی منم آدمم اعصابم هم از فولاد نیست خوب یه وقتایی کم میارم این فقط برای دلگیریم از شما بود حالااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بریم سر اصل موضوع و کارهای شما از اونجایی که دوربین تعمیرگاهه یه چند وقتی باید بدون عکس سر کنیم ولی با گوشیم تا جایی که بشه عکس میندازم عروسکم . خوب جونم بر...
21 فروردين 1391

قدر دانی

سلام به همه دوستان عزیزم که تو این مدت دلگرمی من شدن و با خسته نباشید هاشون من تونستم از پس کارها تقریبا یکتنه بر بیام شاید نتونم برای همه پیام بذارم ولی پیش همه تون میام و اینجوری خواستم از همه و همه تشکر کنم  ممنون از همه شما دوستان واقعی که ما رو فراموش نکردین من به این مسئله بیشتر واقف شدم که دوستان واقعی این مواقع خودشون رو نشون میدن همه تون رو دوداااااااااااااا ...
21 فروردين 1391

فرآیند پیری

چند دوست قديمی که همگی ٤٠ سال سن داشتند می‌خواستند باهم قرار بگذارند که شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران‌های مختلف سرانجام باهم توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا خدمتکاران خوشگلی دارد. ١٠ سال بعد که همگی ٥٠ ساله شده بودند دوباره تصميم گرفتند که شام را با همديگر صرف کنند. و پس از بررسی رستوران‌های مختلف، سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا غذای خيلی خوبی دارد. ١٠ سال بعد در سن ٦٠ سالگی ، دوباره تصميم به صرف شام با همديگر گرفتند و سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا محيط آرام و بی‌ سر و صدايی دارد. ١٠ ...
21 فروردين 1391

سال 91

سلام عزیز من سال 91 شروع شد با یه عالمه خاطره اول اینکه لحظه سال تحویل بابا جواد حموم تشریف داشتن شما خواب بودی و هرچی صدات کردم بلند نشدی و منم دور خودم میچرخیدم سفره هم نداشتیم تلویزیون هم نداشتیم فقط حدس زدیم که دیگه تحویل شده بعد حدود ساعت 10 رفتیم خونه مامان شهین و اما بقیه بیا دنبالم تا جونم واست بگه این شما بر سر سفره هفت سین مامان شهین و بعدش هم حرکت کردیم به سمت تهران خونه مامانی مولود ناهار اونجا بودیم این هم عمو داوود ،مامان مولود و بابا جون این عکس کل خانواده سمت بابا ایناست اینم گربه داره ماهی میگیره انم از عرسک من و این سفره به هم ریخته مامان مولود و این آخرین عکس موجود فعلا چون دوم ...
15 فروردين 1391

جا مانده های 90

سلام عروسکم مامانی جونم شرمنده که دیر شد ولی خودت میدونی که چه روزای سختی رو گذروندیم در هر حال که خوب بود و پر از استرس آخه 14 اسفند مامان مولود ،بابا جون، عزیز،مادر ،و زنعمو بزرگ بابا رفتن مکه (خوش به سعادتشون) و بابا جواد هم 17 رفت ماموریت من موندم یه خونه آشفته . 18 اسفند هم من رفتم تهران آش پشت پای مامانی و بابا جون رو بپزیم . بقیه ماجرا تو ادامه با عکس برات توصیف میشه. ....................... این عکس یه دختر خانم بلاس که وروجکی شده واسه خودش اینجا شب چهارشنبه سوریه آخرین چهارشنبه سال اینم آبجی فاطمه (تنها دختر خاله شما) که داره از روی آتش میپره اینم یه دختر ناز و ملوس که هنوز یخش واسه شیطنت باز نشده اینم ...
15 فروردين 1391

آخرین پست سال 90

اول سلام به همه دوتان عزیزم که پیش ما اومدن و امیدوارم منم دوست خوبی براتون باشم و بعد یه سلام بلند بالا به دختر ناز و صبورم مامانی خیلی تو این مدت خجالتم دادی امیدوارم همیشه موفق باشی عزیز من مامانی سر فرصت میام و همه این مدت رو برات میگم دوست ارم
29 اسفند 1390

ماه اسفند

سلام به همگي ماه اسفند براي ما از ماه هاي شيرين زندگيمونه اخه رفتيم خونه خودمون ااااممممممماااااا من ( باباي نياز )مجبور شدم از 17 اسفند بيام ماموريت به ارگ جديد بم حالا مامان هدا مونده و كلي كار سخت مردونه خدا كمكش كنه . اين وسط دخترم هم كلي اذيت شده .من كه نيستم ماماني هم ميره خونه كارا رو انجام بده گلكم اصلا تو اين روزا ما رو نديده قبل از ماموريت هم اخر شب كه ميديد منو از توبغلم در نميومد .هر چند دقيقه يگه باباجون دودا / امان جون دودا خلاصه كه دلم براي مامان هدا و نياز گوگولي حححححسسسسسااااااببببببيييييييي تنگ شده  
22 اسفند 1390

شاهکار

برات گفتم شاهکار پس  بدو دنبالم تا شاهکار رو ببینی اول عاشق این ژستتم یادم نره یه وقت تو این عکس هم داری غرغر میکنی تو این عکست داری چشمت رو که به قول خودت صابون توشه درش بیار رو به من نشون میدی آخه با بابا جواد رفتی حموم و حرف بابا رو گوش ندادی دست به صابون زدی و این شد عاقبتت این هم هدیه زندایی (زندایی مامان هدا) برای شما دستش درد نکنه  و اما شاهکار خانم خانوما مشغول بازی بودن حسابی و وقتی یادشون افتاد به دستشویی احتیاج دارن که کار از کار گذشته بود و ..... و شما محو تماشا شدی و شرمنده و تا ساعاتی سر به زیر و این هم از این دخترک ناز من ...
8 اسفند 1390

سلامی پر از خستگی

سلام عزیز مامان نمیدونم این روزها رو یادت میمونه یا زود فراموششون میکنی در هر حال خیلی روزهای سختی داریم میگذرونیم بابا اوج کارهاشه و برای ما وقتی نداره خودمون هم کارهایی که از دستمون بر میومده انجام دادیم بقیه اش باید صبر پیشه بشه تا بابا بیاد از ماموریت خلاصه که همه چی شلم شورباست منکه دیگه خسته شدم با این اوضاع و احوال فقط خدا خدا میکنم تا شب سال نو جابجا بشیم بقیه کارها به کنار نه خرید کردیم نه آماده شدیم واسه سال نو خیلی خوب مامانی جونم حالا جونم برات بگه از این چند وقته بیا دنبالم عزیز مامان اول از همه از نقاشیهای جدیدت بگم این ماشین باباست به قول دایی جلال بیشتر شکل واتوواتو شده کارتون دوران بچگیمون اینم ماهیه دخترک من ...
8 اسفند 1390