نیازنیاز، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

روزگار نیاز کوچولو

ما اومدیم با آنفولانزا

سلام الان که دارم مینویسم تنم پر از درد توش مامنی حال خودت هم خیلی میزون نیست بابا یکم حالش بهتره نه خیلی خوب ولی بهتر از ما شایدم طفلی مارو میبینه درد خودش رو یادش میره در هر حال روزای سختی رو داریم میگذرونیم مامی جونم حاضرم همه وجودم رو بدم تا تو دوباره سرحال بشی حسابی من و بابا دوستت داریم یه عالمه هرچی بگیم بازم کمه. ...
27 آذر 1390

یه هفته پر از دارو

سلام گلک مامان خیلی وقت بود به وبت سر نزدم متاسفم حتی توی رای گیری مسابقه هم نبودم آخه شدیدا مریض بودم و تو عزیز مامی هم سرما خورده بودی بابا هم که ناقل ویروس بود کلی تو این هفته جنگیدیم با ویروسها و ما موفق شدیم راستی مامانی یه خبر خوب یه چند وقتی بود دنبال خونه میگشتیم ومن حسابی دپرس بودم اما بالاخره به یمن قدم شما خونه ای که شما باهامون اومدی برای دیدنش انتخاب شد هوراااااااااااااااااااااااااااا دوستت دارم گل مامان. ...
21 آذر 1390

اصلاحیه

سلام از اینکه اطلاعات غلط دادم عذر میخوام نشد بریم حتما قسمت نبودهدخترم حتی وسایلمون هم جمع بود ولی بابا حالش خیلی بد بود و نشد که بریم انشاالله سالهای بعد دوستت داریم عزیزم
15 آذر 1390

خداحافظی کوتاه مدت

سلام مامانی جونم دختر نازم قراره امشب بریم الموت روستای بابا جون (بابای بابا) از وقتی شما دنیا اومدی هر سال تاسوعا و عاشرا اونجا بودیم خیلی با صفاست مامانی جونم امید وارم همیشه سالم و تندرست باشی از همه دوستان گلم خداحافظی میکم انشاالله اگه خدا خواست و زنده بودیم دوباره همدیگه رو ببینیم . التماس دعا ...
13 آذر 1390

تراشه های الماس

سلام عزیزم باهوش کچولوی من امروز بد از چند روز فاصله دوباره لغت یاد گرفتن رو شروع کردیم ببخش مامانی همه ش به خاطر تنبلی مامان بود در هر حال دختر نازم شما دوباره مامان رو غافل گیر کردی 5 لغت خودت یاد گرفتی خیلی خوشحالم که اگه من فرصت نمیکنم شما خودت در حال پیشرفتی خیلی دودا مامانیییییییییییییییییییییییییییییییییییی   این عکس 9 ماهگیته اولین بار که فهمیدی دریا چیه اولش هم ترسیدی و خیلی غریب دریا رو نگاه میکردی عکس لابه لای گذشته گم شد بود ...
12 آذر 1390

محرم سالهای پیش

سلام مامانی دختر گلم وقتی مسابقه نی نی و محرم شروع شد دلم میخواست عکس جدید ازت بذارم ولی نشد اشکال نداره فعلا به عکسای سالهای پیشت که برای مراسم بزرگداشت علی اصغر رفته بودیم بسنده میکنم مامانی توی این چند روز خیلی مواظبت بودم که گریه نکنی آخه جایی شنیدم که این روزها حضرت رباب با صدای گریه هر کودکی داغ دلش تازه میشه و عذاب میکشه من دوست ندارم باعث این عذاب باشم   ...
12 آذر 1390

بوشکوب

سلام دخملکم دیروز یه اتفاق جالبی اوتاد به قول خودت دلم نمیاد سرسری ازش بگذرم من داشتم ناهار درست میکردم روبه سینک بودم از پشت سرم گفتی بوشکوب نخای منم که داشتشم سعی میکردم حرفت رو ترجمه کنم با کمال تعجب دیدم یه دستت گوشتکوب و یه دست دیگه ات هم کفگیر البته به قول خودت دسگیر حالا یکی باید میومد فک منو جمع میکرد که اصلا فکرشم نمیکردم بدونی بوشکوب چیه!!!!!!!!!!!!!! درضمن دیگه یاد گرفتی اسم مه یاس رو درست تلفظ کنی قبلا میگفتی مهسه راستی تا یادم نرفته از دست بابا جواد ناراحتم الان یه چند وقتیه خیلی برای ما وقت نداره در هر حال اهمیتی نداره(داره ها ولی اینجوری میگم دلش بسوزه) تا مطالبی دیگر فعلا خداحافظ ...
10 آذر 1390